نيكي چند روزي بود كه مي خواستم يه چند خطي برات بنويسم.اما خودمونيم نمي شد. نه اينكه خود به خود نشه دلايلي داشت كه حالا بماند تا وقتي از اون تو در آمدي بهت مفصيل بگم و حدس مي زنم تو چشمم نگاه مي كني ( نيكي در اين جور مواقع يه طور خاصي به آدم نگاه مي كنه) و مي بگي به تو چه دلم خواست! منم مي بگم كه .....باز هم بگذريم.
چند سالي است كه رسم اين طوري شده كه يك عده اي امنيت نظام رو به خطر بندازن يا مثلا در نظم عمومي اخلال كنند يك عده اي ديگري هم اونها را به اين جرم! بازداشت كنند . از قضا يكي از كساني كه جمعه تو تجمع روز اول مه بازداشت شد ، اين نيكي بود. با خيلي هاي ديگه كه متاسفانه من فقط سه نفر از اونها رو از نزديك مي شناسم.
جمعه عصر تو خونه نگران نشسته بودم كه اس ام اس شيما رسيد : امير يعقوب علي ، نيكزاد زنگنه ، كاوه مظفري و طاها ولي زاده بازداشت شدند. راستش خيلي هم جا نخوردم چون از صبح نگران بودم و لجم گرفت كه نگراني بي جهت نبود(خوب مسلما ترجيح مي دادم كه بي جهت مي بود و اتفاق خاصي نمي افتاد).
از اون روز يعني از جمعه تا امروز كه شش روز از بازداشت دوستان ديده و ناديده ام گذشته به اين موضوع فكر مي كنم كه به جز نوشتن براشان كار ديگه اي از دستم بر نمي ياد . اما مشكل ديگه اي هم اين وسط وجود دارد اون هم اينكه اين جور نوشتن هميشه برام كار سختي بوده و هست . مثلا اولش اومدم اين طوري بنويسم :".دوباره همان داستان تكراري........." خوب بعد فكر كردم كه اساسا چي بنويسم؟ هر چي بنويسم مصنوعي و بي مزه و لوس از آب درمياد. نيكي راستش هر دفعه اومدم بنويسم ؛ ياد اون جوراب سرمه اي قلاب دوزي كذايي افتادم و خنده ام گرفت و اينكه همين ديروز پريروز يه نفر رو ديدم كه همچين جورابي پاش بود و ياد تو و پرستو و اجماع اون شب سر اين قضيه افتادم و وسط خيابون كم مونده بود قهقهه بزنم. خلاصه جات خالي ....
نيكي جانم كار سختيه كه براي كسي بخواي چيز بنويسي( بخصوص وقتي طرف مربوطه تو جايي مثل اوين بازداشته) كه ساعت ها و روزهاي خوشي باهاش گذروندي و به چيز هاي عجيب و غريبي حسابي خنديدين . و كلي سر اينكه كدوم رستوران ( خرس قهوه اي يا غاز صورتي) برين با هم چك و چونه زدين و تو رستوران و يا كافه اي كه مي رفتيم هم من كلي به همه چي و همه كس غرمي زدم ، پرستو گوش مي كرد و بعضي وقت ها مي خنديد و تو در حالي كه به هيچ وجه فعل خوردن رو متوقف نمي كردي از بالاي عينك از اون نگاه هاي "نيكي وار" به من مي انداختي و متلكي هم ضميمه اش، من و پرستو هم دعوات مي كرديم و مي گفتيم امان از دست اين بچه.... حالا در نظر بگير با وجود همه ي حرف ها و خاطره هاي مشترك من براي تو چي بنويسم؟ واقعا چي مي تونم بنويسم؟ ترجيح ميدم وقتي از اون تو اومدي بيرون دوباره به همون كار هاي قبل ادامه بديم، به جوراب هاي سرمه اي بخنديم ، غر بزنيم ، گاهي غيبت كنيم ، من بدجنس بشم وتو بهم فحش بدي و برنامه بذاريم كه جايي بريم و.....
همين جا ديگه تمومش مي كنم چون اين نوشته حتي اگر هم چيز خوبي باشه( كه ابدا نيست)در مقابل اون روز ها و روزهاي بعد از اين كه كنار هم باشيم هيچي نيست ، لوس و مسخره اس و باسمه اي ، روح نداره و.....و
نيكي جانم:
..................وقتي كه راهي نيست
مي آييم ببينيم واقعا چه مي شود، چه بايد كرد؟
دور هم مي نشينيم
نگاه مي كنيم
و تازه مي فهميم كه قدر سكوت و بوسه را مي دانيم
و بعد ذره ذره به ياد مي آوريم
انگار كه يكديگر را دوست مي داريم
نوعي هواي آشنا با ما
تمام اطراف آينه را فرا گرفته است
اول به سنگ اشاره مي كنيم
بعد شك به ستاره مي بريم
آخر همه ي خواب هاي تشنگي
تازه با آواز آب آشنا مي شويم
و درست وقتي كه نوبت به گفت و گوي گريه مي رسد
سكوت مي كنيم.......