Tuesday، December 8

بخشی از گفتگوی "ادوارد سعید" با طارق علی :
طارق علی: تو علیه همه ی راست کیشی ها دست به عصیان می زنی،نه فقط علیه راست کیشی های نهادینه شده.
ادوارد سعید:من علیه خودم دست به عصیان می زنم! از دید من مبارزه ی اصلی(تا جایی که به نوشتن، تفکر، چیزهایی از این دست مربوط می شود) این است که به خود اجازه ی ماندگاری در یک الگو را ندهم، پیش بینی پذیر نشوم و هیچ چیز، حتا آثار قبلی ام مرا در اختیار خود نگیرد.*
...............................
*فرهنگ زنده ی مقاومت، گفتگو با ادوارد سعید، ترجمه ی جلال آریا منش، نشر چشمه

Thursday، December 3

ویکتور اشکلووسکی یکی از مهم ترین منتقدان فرمالیست معتقد بود که هنر باید مردم را از تصاویر مانوسی که از چیزها دارند بیگانه کند(برشت هم معتقد بود که هنر باید مردم را بیگانه کند و توجه را به نهادهای جامعه جلب کند که تاریخی هستند و ته طبیعی و می توان آنها را تغییر داد) یا به عبارنی از این تصاویر آشنای زدایی کند و به بیننده کمک کند از چشم اندازهای جدیدی به اشیا نگاه کنیم.اشکلووسکی می نویسد : زمانی که ادراک ذهنی به عادت تبدیل می شود، اتوماتیک می شود و یکی از مهم ترین کارهای هنر این است که ما را شوکه کند تا قربانی عادت نباشیم:

"موجودیت هنر برای آن است که به ما کمک کند شور زندگی را دریابیم؛ برای آن است که ما را وادارد چیزها را حس کنیم و دریابیم که سنگ،سنگی است. هدف هنر این است که ما هر چیزی را آن گونه که دیده می شود حس کنیم و نه به عنوان چیزی که آن را می شناسیم. فن مورد استفاده ی هنر تبدیل پدیده ها به چیزهای ناآشنا است و باعث می شود، فرم ها ابهام آلود شوند تا ادراک ذهنی هم دشوار تر گردد و هم طولانی تر. عمل ادراک ذهنی در هنر فی النفسه یک هدف است و باید طولانی شود . آنچه در هنر اهمیت دارد تجربه ی ما از فرایند ساخته شدن است و نه محصول نهایی".
..........................................
پانوشت: داشتم راجع به فرمالیست های روس می خواندم که این جناب اشکلووسکی چنان به هیجانم آورد که احساس کردم رسالتی دارم بلافاصله در این جا چیزی در این مورد بنویسم!

Sunday، November 29

امروز از بیکاری، شاید هم پرکاری چیدمان-همان دکوراسیون سابق- خانه ی مجازی ام را تغییر دادم. بلاخره نمی شود خانه ی آدم دوسال شکل و شمایلش به یک سیاق باشد. همان طور که ملاحظه می فرمایید هم دکور دگرگون شده و هم خانه ام اکنون نام دیگری دارد.چند گاهی است-نمی دانم دقیقا چند گاه- به دنبال نامی بودم که گویای منی باشد که در این جا بازمی نمایانم که "اتاقی از آن خود" آن قدری که می خواستم گویا نبود. این نام تازه عنوان کتابی است به همین نام از "هاینریش بل". خیلی اتفاقی وقتی داشتم سر و سامانی به کناب خانه می دادم، چشمم به این کناب افتاد که مدتهاست در نوبت خواندن است و به خودم گفتم: "دختره، دنبال همین بودی دیگه؟" -احتمالا چشمانم برقی هم زده!
به هر حال باشد که چیدمان و نام تازه، رونقی دوباره به این خانه ببخشد.

Thursday، October 15

این مصاحبه قدیمی با فرح اصولی سبب مناقشه ای در میان جمعی(جمعی از فعالان حقوق بشر)شد. عده ای زندگی سه نفره ی فرح اصولی، گیزلا وارگا و خسرو سینایی را غیر قابل پذیرش و حتی بد می دانستند(حالا اینکه ما حق اظهار نظر و حتی لعن و نفرین درباره ی زندگی عاطفی دیگران را از کدام مرجع عالیقدر کسب کرده ایم خود جای بحث دیگری است). یکی دو نفری هم به درستی یاد آور شدند که ما حق نداریم به صرف اینکه شیوه ی ای از زندگی مورد پسند ما نیست حق و نیز اجازه نداریم که محکومش کنیم. چند نفری هم در حالی که تایید می کردند ما حق نظر دادن در مورد زندگی دیگران را نداریم اما به دلیل اینکه اگر زنی بخواهد به این شیوه عمل کند(رابطه ی مثلثی با دو مرد) به سنگسار محکوم می شود پس این سبک زندگی مورد پذیرش اجتماع نیست ،پس کسی نباید وارد چنین روابطی شود.
گذشته از اینکه درگرفتن چنین بحث هایی در مورد کیفیت زندگی دیگران عصبانی ام می کند و بعد از مدتها وادارم می کند یادداشتی درباره اش بنویسم ، این مسئله را که با چه منطقی عده ای (که بنده هم جزوشان هستم) به خودشان اساسا اجازه می دهند سبک زندگی ای را محکوم کنند هم جای سوال است ؛ صدالبته که چنین اظهار نظرهایی در جامعه ای که ما زندگی می کنیم اصلا تعجب بر انگیز نیست اما سرزندن چنین حرکاتی از جمعی با این اوصاف انتظار نمی رود، که لابد بعد از این باید برود.
اما نکته دیگر اینکه به نظرم اصلا منطقی نیست که بگوییم چون زنان امکان عمومی کردن چنین تجربه ای را ندارند، اگر مردان هم چنین کنند نشانه ی مرد سالار بودن آنهاست . چنین و چنان.... و اصلا در نظر نمی گیریم که این رابطه ی بین سه انسان است، سه انسانی که از قضا دو نفرشان زن هستند و یکی شان مرد. اما این را به یاد داشته باشیم وارد شدن به وادی محکوم کردن تجربه های متفاوت دیگران و سبک های دیگر زندگی ما را از این مخمصه ای که هستیم به در نخواهد آورد. سبک های متکثر زندگی لازمه هر جامعه ی دموکراتیکی است و توجه جدی به آن را در روزگاری که ما در آن زیست می کنیم احساس می شود . به پذیریم که انسان یا انسان هایی ممکن است بخواهند طور دیگر زندگی کنند تا زمانی که امکان آن در کشور ما برای همه فارغ از جنسیت شان فراهم شود، و گرنه با این روندی که شاهد هستیم زنی هم اگر بتواند شیوه ی مشابه زندگی اش را علنی کند از لعن و نفرین ها در امان نخواهد بود آن وقت لابد به دلایل دیگر. فراموش نکنیم برای چه مبارزه می کنیم. فراموش نکنیم که استبداد شاخ و دم ندارد همین اظهار نظرها در مورد همه چیز و همه کس که لزوما به ربطی به ما ندارند جلوه ی بارزی از استبداد است. و باز هم فراموش نکنیم به صرف داشتن هویت جنبشی یا فعال حقوق بشر بودن خودمان را مرکز عالم ندانیم که اگر چنین کردیم خودمان را خیلی متفاوت از برخی ندانیم!

Monday، October 12

27 سالگی


Saturday، September 12

عجالتا دلتنگی هایم را قورت می دهم...

Friday، September 11

احساس اینکه این تابستان لعنتی،کشدار و مزخرف 10 روز دیگه تموم میشه، وجودمو لبریز از خوشی می کنه و انگار کم کم می تونم به روند نسبتا عادی زندگی برگردم...

Saturday، August 1

اما مایلم از شما سوال کنم، آیا در به اصطلاح نظام به اصطلاح اموری که به اصطلاح دنیای شما از آن ها تشکیل می شود حتی یک چیز هست که بتوان آن را تضمینی دانست برای این که شما به قول خودتان پایبند می مانید؟*

..........................................
*از کتاب "دعوت به مراسم گردن زنی" اثر "ولادیمیر ناباکوف ترجمه ی احمد خزاعی

Thursday، July 23

این روزها و شبهایی که مرگ از کوچه ی ما داس به دست می گذرد و به صغیر و کبیر رحم نمی کند، مرگ اسماعیل فصیح در این تابستان گرم ، تابستان های گرم خوشی را به یادم آورد که با داستانهایش گذراندم: شراب خام، دل کور، زمستان 62 ،لاله بر افروخت و... . اسماعیل فصیح شاهکار ادبی نمی نوشت اما آنچنان دستان گوی ماهری بود که روایتش به دل می نشست .فراز و فرود هم کم نداشت ، بعضی از کارهایش را زیاد دوست ندارم به خصوص آنهایی که را که به ماجراهای جلال آریان مسن می پردازند. اما هرچه که بود بسیار دوستش دارم و راستش بعضی مکانها و اسامی اولین چیزی که به یادم می آورند جلال آریان است: یک آدم وراج به قول خودش کمی خوش قیافه و زبر و زرنگ ، همیشه عاشق که به خون در رگ هاش اسکناس جریان دارد ، و سرگرمی مورد علاقه اش عرق خوری و وراجی با دوستانش است ،مردی که محکوم است زنانی را که دوست دارد که به شکلی دلخراش از دست بدهد و شاید بهتر است بگویم همه ی آنهایی را که دوست می دارد. داستان های اسماعیل فصیح تلخی گزنده ای دارند از آن جنس تلخی ها که فراموش نمی شوند....مرگش دل تنگم کرد و وادارم کرد تا بعد از مدتها سری به جلال بزنم تا شاید شوخ طبعی تلخش ، کمی از حال و هوای این روزها دورم کند....خوب جلال هم به قول خودش در زندگی کم جنازه کشی نکرده و مرگ هم که جزو لاینفک زندگی و روایت هایش است. یادش گرامی.

Sunday، July 12

...*

*حرف حساب را گاهی وقت ها با سه نقطه هم می شود گفت.